تبلیغات
افسوس از این زمانه - تسلیت باد
دوشنبه 11 بهمن 1389

تسلیت باد

   نوشته شده توسط: حسین نامور    

سال روز رحلت حضرت رسول اکرم محمد مصطفی

(ص)بر مسلمانان جهان خصوصا هم میهنان عزیز

تسلیت باد.

        زنگی نامه حضرت رسول (ص)...




تولد و کودکی
بیش از هزار و چهار صد سال پیش در روز 17 ربیع الاول (

برابر 25آوریل 570 میلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به

جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر یثرب (

مدینه ) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش ( محمد ) نایل

نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف

بود. برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزیزش ،

محمد را به دایه ای به نام ....


            ادامه زندگینامه را در ادامه مطلب بخوانید.


تولد و کودکی
بیش از هزار و چهار صد سال پیش در روز 17 ربیع الاول (

برابر 25آوریل 570 میلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به

جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر یثرب (

مدینه ) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش ( محمد ) نایل

نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف

بود. برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزیزش ،

محمد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک

و دور از آلودگیهای شهر پرورش یابد . " حلیمه " زن پاک

سرشت مهربان به این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله مایه

خیر و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زیادی پیدا کرده بود و

لحظه ای از پرستاری او غفلت نمی کرد. کسی نمی دانست این

کودک یتیم که دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند ، روزی و

روزگاری پیامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پایان روزگار

با عظمت و بزرگی بر زبان میلیونها نفر مسلمان جهان و بر

مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مایه افتخار جهان و

جهانیان خواهد بود . " حلیمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ،

آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی رسیده بود به مکه باز

گردانید . دو سال بعد که " آمنه " برای دیدار پدر و مادر و

آرامگاه شوهرش عبد الله به مدینه رفت ، فرزند دلبندش را نیز

همراه برد . پس از یک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ،

اما دربین راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرین تسلیم

کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو یتیم شد

و رنج یتیمی در روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد . سپس


زنی به نام ام ایمن این کودک یتیم ، این نوگل پژمرده باغ

زندگی را همراه خود به مکه برد . این خواست خدا بود که این

کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و

جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمایش

قرار گیرد ، تا در آینده ، رنجهای انسانیت را به واقع لمس کند و

حال محرومان را نیک دریابد . از آن زمان در دامان پدر

بزرگش " عبد المطلب " پرورش یافت . " عبد المطلب " نسبت به

نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پیشانی

تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عمیقی نشان می داد . دو سال بعد

بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ

نیز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسین دم

زندگی بخاطر فرزند زاده عزیزش محمد بود . به ناچار " محمد "

در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش ( ابو طالب ) رفت و

تحت سرپرستی عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علی "

بود . ابو طالب تا آخرین لحظه های عمرش ، یعنی تا چهل و چند

سال با نهایت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزیزش

پرستاری و حمایت کرد . حتی در سخت ترین و ناگوارترین

پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل ،

برای نابودی " محمد " دست در دست یکدیگر نهاده بودند ، جان

خود را برای حمایت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز

نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت .


نوجوانی و جوانی

آرامش و وقار و سیمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در

بین همسن و سالهایش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او

را دوست داشت که همیشه می خواست با او باشد و دست نوازش

بر سر و رویش کشد و نگذارد درد یتیمی  او را آزار دهد . در

سن 12سالگی بود که عمویش ابو طالب او را همراهش به سفر

تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد .

درهمین سفر در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام (

سوریه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسیحی که نام وی  "

بحیرا " بود برخورد کرد . بحیرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده

یا دوازده ساله - از روی نشانه هایی که در کتابهای مقدس خوانده

بود ، با اطمینان دریافت که این کودک همان پیغمبر آخر الزمان

است . باز هم برای اطمینان بیشتر او را به لات و عزی - که نام

دو بت از بتهای  اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی 

می پرسد جز راست و درست بر زبانش نیاید . محمد با اضطراب

و ناراحتی گفت ، من این دو بت را که نام بردی دشمن دارم . مرا

به خدا سوگند بده ! بحیرا یقین کرد که این کودک همان پیامبر

بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  و چیزی عقیده ندارد .

بحیرا به ابو طالب سفارش زیاد کرد تا او را از شر دشمنان

بویژه یهودیان نگاهبانی کند ، زیرا او در آینده مأموریت

بزرگی به عهده خواهد گرفت . محمد دوران نوجوانی و جوانی را

گذراند . در این دوران که برای افراد عادی ، سن ستیزه جویی و

آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ،

سنی  بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و

شرافتمندی و جلال . در راستی  و درستی و امانت بی مانند بود .

صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملایمت و صبر و حوصله در تمام

ظاهر و آشکار بود . از آلودگیهای  محیط آلوده مکه بر کنار ،

دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکیزه بود بحدی  که موجب

شگفتی همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد

امین " مشهور گردید . " امین " یعنی درست کار و امانتدار . در

چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت

و شجاعت و نیرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در

یکی  از جنگهای قریش با طایفه " هوازن " شرکت داشت و

تیرها را از عموهایش بر طرف می کرد . از این جا می توان به

قدرت روحی و جسمی محمد پی برد . این دلاوری بعدها در

جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببیشتر آشکار می شود ،

چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد

( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار می

شد ، به رسول خدا پناه می بردیم و کسی از ما به دشمن از او

نزدیکتر نبود " با این حال از جنگ و جدالهای بیهوده و کودکانه

پرهیز می کرد . عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود .

افراد یا قبیله ها بتهایی از چوب و سنگ یا خرما می ساختند و

آنها را می پرستیدند . محیط زندگی محمد به فحشا و

کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستیز آلوده بود ، با این

همه آلودگی محیط ، محمد هرگز به هیچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و

دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند . روزی ابو طالب

به عباس که جوانترین عموهایش بود گفت : " هیچ وقت نشنیده ام

محمد ( ص ) دروغی بگوید و هرگز ندیده ام که با بچه ها در

کوچه بازی کند " . از شگفتیهای جهان بشریت است که با آنهمه

بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن دیار که حتی به

کارهای زشت خود افتخار می کردند و زنان بدکار بر بالای بام

خانه خود بیرق نصب می نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و

پاکیزه زیست که هیچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترین

خرده ای بر او بگیرند . کیست که سیره و رفتار او را از

کودکی تا جوانی و از جوانی تا پیری بخواند و در برابر عظمت و

پاکی روحی و جسمی او سر تعظیم فرود نیاورد ؟ !یادی از پیمان

جوانمردان یا ( حلف الفضول )

در گذشته بین برخی از قبیله ها پیمانی به نام " حلف الفضول "

بود که پایه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بیچارگان بود و پایه

گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " یا از ریشه " فضل

" بود . پیمانی  که بعدا عده ای از قریش بستند هدفی جز این

نداشت . یکی از ویژگیهای این پیمان ، دفاع از مکه و مردم مکه

بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غیر از مردم مکه و

هم پیمانهای  آنها در آن شهر زندگی می کرد و ظلمی بر او وارد

می شد ، کسی به دادش نمی رسید . اتفاقا روزی مردی از قبیله

بنی  اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طایفه

بن سهم کالای او را خرید ولی قیمتش را به او نپرداخت . آن مرد

مظلوم از قریش کمک خواست ، کسی به دادش نرسید . ناچار بر

کوه ابو قبیس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و

اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قریش را به یاری  طلبید

. دادخواهی او عده ای  از جوانان قریش را تحت تأثیر قرار داد .

ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن

مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پیمان

بستند که نگذارند به هیچکس ستمی شود ، قیمت کالای آن مرد را

گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پیامبر اکرم ( ص ) از این پیمان

، به نیکی یاد می کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله

جدعان شاهد پیمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به

پیامبری - مرا به آن پیمان دعوت کنند قبول می کنم . یعنی حالا

نیز به عهد و پیمان خود وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بیست

سالگی به این پیمان پیوست ، اما پیش از آن - همچنان که بعد از

آن نیز - به اشخاص فقیر و بینوا و کودکان یتیم و زنانی  که

شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسیار می

کرد و هر چه می توانست از کمک نسبت به محرومان

خودداری نمی نمود . پیوستن وی نیز به این پیمان چیزی جز

علاقه به دستگیری بینوایان و رفع ستم از مظلومان نبود .

ازدواج محمد ( ص )

وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن

ثروتمندی از مردم مکه بنام خدیجه دختر خویلد که پیش از آن

دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زیاد و عفت و تقوایی  بی نظیر

داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد

و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد (

ص ) این پیشنهاد را پذیرفت . خدیجه " میسره " غلام خود را

همراه محمد ( ص ) فرستاد . وقتی " میسره " و " محمد " از

سفر پر سود شام برگشتند ، میسره گزارش سفر را جزء به جزء

به خدیجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکایتها گفت ،

از جمله برای خدیجه تعریف کرد : وقتی به " بصری " رسیدیم ،

امین برای استراحت زیر سایه درختی نشست . در این موقع ،

چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امین " افتاد . پیش من

آمد و نام او را از من پرسید و سپس چنین گفت : " این مرد که

زیر درخت نشسته ، همان پیامبری است که در ( تورات ) و (

انجیل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " . خدیجه

شیفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار

ازدواج با محمد گردید . محمد ( ص ) نیز این پیشنهاد را قبول

کرد . در این موقع خدیجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بیست و

پنج سال داشت . خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد ( ص

) گذاشت و غلامانش رانیز بدو بخشید . محمد ( ص ) بیدرنگ

غلامانش را آزاد کرد و این اولین گام پیامبر در مبارزه با

بردگی بود . محمد ( ص ) می خواست در عمل نشان دهد که می

توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنیز

زندگی کرد . خانه خدیجه پیش از ازدواج پناهگاه بینوایان و

تهیدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترین تغییری  - از این

لحاظ - در خانه خدیجه بوجود نیامد و همچنان به بینوایان بذل و

بخشش می کردند . حلیمه دایه حضرت محمد ( ص ) در

سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعی اش محمد (

ص ) می آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زیر پای او پهن می

کرد و به سخنان او گوش می داد و موقع رفتن آنچه می توانست

به مادر رضاعی ( دایه ) خود کمک می کرد . محمد امین بجای 

اینکه پس از در اختیار گرفتن ثروت خدیجه به وسوسه های 

زودگذر دچار شود ، جز در کار خیر و کمک به بینوایان قدمی بر

نمی داشت و بیشتر اوقات فراغت را به خارج مکه می رفت و

مدتها در دامنه کوهها و میان غار می نشست و در آثار صنع خدا

و شگفتیهای جهان خلقت به تفکر می پرداخت و با خدای جهان به

راز و نیاز سرگرم می شد . سالها بدین منوال گذشت ، خدیجه

همسر عزیز و باوفایش نیز می دانست که هر وقت محمد ( ص )

در خانه نیست ، در " غار حرا " بسر می برد . غار حرا در

شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نیز مشتاقان

بدان جا می روند و خاکش را توتیای چشم می کنند . این نقطه

دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگیها ، جایی است که

شاهد راز و نیازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه

رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر می برد . این

تخته سنگهای سیاه و این غار ، شاهد نزول " وحی " و

تابندگی انوار الهی بر قلب پاک " عزیز قریش " بوده است . این

همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی می کند .

- -

if (document.layers || document.all) window.onload = StartAll;

جاوا اسكریپت