تبلیغات
افسوس از این زمانه - شهید
چهارشنبه 3 آذر 1389

شهید

   نوشته شده توسط: حسین نامور    

صحبت از استخوان و پلاک دیگر بس

مثنوی شعله های آبی!" سروده‌ای از محمدحسن حسینی که حکایت از درد دل های پدری بسیجی با پسرش دارد

 

پسرم جبهه جای مردان بود

جای عرش خدانوردان بود

هر کسی شعله داشت دود نداشت

خطر زندگی وجود نداشت

برکت در زمین فراوان بود

میوه  زخم و مین فراوان بود

داستانی چنین شنیده کسی؟

شخم میدان مین شنیده کسی؟

خبری داری از شهیدان هیچ؟

از دلیران مرد میدان هیچ؟

دیده ای روی سیم ها سربند؟

روی بال نسیم ها سربند؟

تشنگی دیده ای سه روز و سه شب؟

زخمی و خسته و دعا بر لب

از شهیدان چه دیده‌ای پسرم؟

چه از آنها شنیده ای پسرم؟

نوحه خوان ها زیاد می خوانند

شعر از آنها زیاد می خوانند

استخوان و پلاک دیگر بس

صحبت از مهر و خاک دیگر بس

شهید سید مجتبی هاشمی

بنشین با تو حرفها دارم

حرف ، از آن شگرف ها دارم

نوحه خوان ها چرا نفرمودند:
بچه ها ساده ، مختصر بودند

مال دنیا کسی نمی طلبید

بنز و ویلا کسی نمی طلبید

عکسشان را ببین همین هایند
عاشقانی که عرش پیمایند
ساده هستند نه؟ بدون ریا
ساده و باگذشت و اهل وفا
ساده مانند کودکی خندان
شب حمله شب حنابندان
شب شور و کشاکش و دعوا
سر سربندهای یا زهرا(س)
در شب حمله آنچه عادت بود
شوخی شربت شهادت بود
از گذشت از گذشتشان بشنو
توی میدان مین به وقت درو
روبرو بود هرچه بود .همین!
روبرو بود و تانک و ترکش و مین
همه ماجرا گذشتن بود
نه نرفتن نه بازگشتن بود
در کجا دیده ای سرور کند؟
آنکه تن را پل عبور کند
پسرم عکس ها زبان دارند
رنگ ها زنده اند جان دارند
سروها را بیا تماشا کن
یادی از عاشقان مولا کن
اسم شب نور بود در آنجا
یاعلی(ع) یاحسین(ع) یازهرا(س)
این یکی را ببین که کم سال است

اسم او مصطفای تک بال است

عکس او را ببین. ندارد دست

آستینش به شانه سنجاق است

مصطفی توی جبهه سقا بود

با کرم بود ،خیلی آقا بود

روز و شب در خروش و جوشش بود

کلمن آب روی دوشش بود

این یکی جاسم است اهل جنوب

از همان بچه های ساده و خوب

جاسم آخر شبی منور شد
روی دست نسیم پرپر شد
این حبیب است اینکه این گوشه ست
اینکه بی کوله بار و بی توشه ست
توشه اش تکه نان و آبی بود
موقع سوختن چه آبی بود!
هیچ دودی نداشت سوختنش
هیچ باقی نماند از بدنش
پسرم خاطرات بسیارند
خاطراتی که سرخ و خون بارند
نبر از یاد یاد یاران را
یاد آن رفتگان، سواران را
کاروان رفت و من به جا ماندم

من و شب های اشک و نوحه و غم

من و شمع مزار و باران، آه
نوحه خواندن برای یاران آه
پسرم هرچه هست در عکس است
گردش روزگار برعکس است
عکس زنده ست ،عکس و خاموشی؟
جبهه و سنگر و فراموشی؟
جبهه از یاد می‌رود؟ هرگز
کوه برباد می‌رود؟ هرگز
کوه آتشفشان نگردد سرد
کوه آتشفشان غربت و درد
جبهه خون بود خون ز فرط شهید

عاشقان بدون شرط شهید

بس که شرطی نداشت رفتنشان
هیچ باقی نماند از تنشان
اولین شرط عشق سوختن است

اوج پروانه شعله ورشدن است

پسرم کربلاییان رفتند
عشقبازان،خداییان رفتند  

عشق وقت خطر جلا دارد

بویی از زخم کربلا دارد

پسرم نرم تر  قدم بردار

بنشین گوش بر زمین بگذار

نفس خاک را بیا حس کن

بوی افلاک را بیا حس کن

خاک، عشق است ذره ذره شده

تپه و دشت و کوه  و دره شده

خاک جبهه حقیقتش نور است

تکه  پاک وادی طور است

پابرهنه قدم برآن بگذار

قدمی پا بر آسمان بگذار

عشق می گوید آب آب ببین

سنگ و خاموش و بی صدا منشین

عشق تشنه ست آب می خواهد

از من و تو جواب می خواهد

عطش عشق می رود از دست

علقمه تشنه  ابالفضل است

بوی امن یجیب می آید

بوی گلهای سیب می آید

باز گویا شهید آوردند

باز گویا مرا صدا کردند

باز تابوت ها و پرچم ها

مادران شکسته در غم ها

می شناسند مردم آنها را

مادران بوی استخوان ها را

لاله هایی که دست چین شده اند

نام هایی که نقطه چین شده اند

یادگاری میان سنگرها

پر به جا مانده از کبوترها

باشکوه است اینکه می بینی

رشته کوه است اینکه می بینی

کوه هایی پراز گدازه  زخم

چشمه در چشمه جوش تازه  زخم

از شب و خواب و تیرگی دورند

مرز جغرافیایی نورند

کوه در جعبه دیده بودی هیچ؟!

صف به صف کعبه دیده بودی هیچ؟!

کوه آتشفشان و خاموشی؟!

کعبه و غربت و فراموشی؟!

زخم و خون رشته رشته می آید

بوی بال فرشته می آید

صلوات و سلام  و باران است

کعبه هم در طواف یاران است

آه یاران من کجا رفتند؟

هم قطاران من کجا رفتند؟

آه یاران آسمانی! آه

هم قطاران آسمانی! آه

در کجا خفته اید سرد و غریب؟

مصطفی !جاسم عزیز!حبیب!

پسرم نام ها فراوانند

سرواندام ها فراوانند

سروقامت زیاد بود آنجا

سروهای بلند باغ خدا

پسرم جبهه جای مردان بود

جای عرش .......


if (document.layers || document.all) window.onload = StartAll;

جاوا اسكریپت